❤.❀❀فصل شیدائی❀❀.❤

آسمان هم که باشی...بغلت خواهم کرد.... پر از عاشقانه ای تو... دیگر از خدا چه بخواهم؟؟؟

درباره من
محبوب
«کســی کـــه هـیـچـکـس نیـسـت!!!» اعوذ بالله من نفسی پناه برخدا از شر نفس خودم بزرگتر از آنم که تحقیر شوم ، کوچکتر از آنم که توصیف شوم. به قول شهید آوینی: " تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست "خدا" باشد. کمتر از ذره ام و دست به دامان توام دوباره مینویسم..... از تو.... میدانم که میخوانی و میمانی .... دنبال تو به هر جا خواهم آمد و تو را همه جا جست و جو می کنم ... تو را پیدا می کنم و به خودم وصله می زنم تو را.... فراموش نمی شوی.....
نویسندگان
نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٤ دی ۱۳٩٥

 

ڪـــــاش

 

صــداے بعضـــے آدمــا رو میــشد بوســـید...!

 

مخصـوصــــــا وقتــیڪــــہ

 

اسمــتــــــــ رو صــدا میـــزنــنـــد

 

مــــرد رویاهامﮔـﻮشـِﺖُ ﺑـﻴـﺎﺭ :

ﺑﮕـــﺬﺍﺭ ﻫــــﺮﭼﻪ ﻣﻴﺨﻮﺍﻫـــﺪ ﺑﺸﻮﺩ

ﻫﺮ ﺍﺗﻔﺎﻗــــی ﻛﻪ ﻣﻴﺨــــﻮﺍﻫﺪ ، ﺑﻴﻔـــﺘﺪ

ﺍﺻﻼ ﺩﻧﻴـــﺎ ﺑﻬﻢ ﺑﺮﻳــــﺰﺩ !

ﺗﺎ ﻭﻗﺘــــی ﻛﻪ ﺩﺳﺘﺎﻥ ﮔﺮﻣــــﺖ ﺭﺍ ﺩﺭ ﺩﺳـــﺖ ﺩﺍﺭﻡ

ﻭ ﻫـــﺮﻡ ﻧﻔـــﺲ ﻫـــﺎﻳﺖ ﺑﻪ ﮔﻮﻧــــﻪ ﺍﻡ ﻣﻴﺨــــﻮﺭﺩ

ﺧﻮﺷﺒﺨــــﺖ ﺗﺮﻳـــﻦ زﻥ ﺭﻭی ﺯﻣﻴﻨـــــﻢ


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٧ امرداد ۱۳٩٥

 

این که من عاشقتم حرفی نیست


باران زده عشق تو ام حرفی نیست


این همه دیوانگی پای خودت


من اگر مجنون شدم حرفی نیست


فکر تو عالم شیرین من است


این که تو دنیای شیرین منی حرفی نیست


میشود باشی نگاهت نکنم


این که من محو تماشا ی توام حرفی نیست


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۳۱ تیر ۱۳٩٥

 

سالهاست منتظر آمدن روزهای بهترم ولی . . .
نمیدانم . . . !!!


نمیدانم چرا هنوز هم، دیروزها بهترند . . . !!!


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢٩ خرداد ۱۳٩٥

 

چـــقـــدر خــــوشـــحـــــال بــــــود شـــیــــطــان

وقـــــتــــی سیــــــب را چــیــــــــدم

گـــمــان می کـــرد که فریــــبم داده اســـــــــت

نــــــمــــــی دانـــــســـــت کــــه " تـــــــــــــو " پـــــــرســیـــده بـــــــــــودی،

مــــــــــرا بــیــشـــــتـــر دوســـــــــت داری یــــــــا مــــانــدن در بــهـــشـــت را


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢۱ خرداد ۱۳٩٥

 

یہ وقتایے هست کہ فقط بہ خاطر
" خـــــدا "
پا روے دلت میذارے ...
همون وقتایے کہ با بغض سرتو بالا میارے
و میگے :


" خـــــدایا "
ببین فقط به خاطر تو
اون ثانیه ها !
همون ثانیه هایے کہ روحت جوونه میزنہ ...

کہ آماده میشه تا دلت بهار شه ...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٩ اردیبهشت ۱۳٩٥

 

بہ«مجنون»گفٺند:
هیچ قرآن خواندن مے‌دانے؟
گفٺ:آرے
گفٺند:بخوان
گفٺ:
سُبحانَ الذےاَسرےٰ بِعبدهِ«لیلا»
لیلا...لیلا...لیلا...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٩ بهمن ۱۳٩٤

 

تو حتی با خش خش برگهای زیر پایم
با من حرف می زنی!
« الستُ بِرَبکُم؟»
و من بی اختیار می گویم:
« بلی ، شهدنا ! »
....................................
و هرگز عهد الهی را با قیمت کم  نکنید. نحل95


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

 

در امتداد ساحل و شن های تفدیده
در این میانه کودکی آرام خوابیده

آغوش دریا همچو مادر گرم و پر احساس
دور تن کودک لباس موج پیچیده

این خستگی راه با او مانده تا حالا
طوفان سهمگینی شهر او را در نوردیده

اینجا کنار ساحلی امن است لالایی!
خوابی که آرام است از افکار شوریده

باید ستایش کرد، سکوتِ بغض ها را؟
با مرگ های این چنین در هم تنیده

اینجا تو شاهد باش دریا، داشت می خندید
این کودکِ آواره ی بر خاک غلطیده

ظلمی چنین عریان و بی پروا و شیطانی
آیا کسی در روزهای عمرِ خود دیده؟

آری شبیهش را زنی، غرق غم و اندوه
در اوج امواجِ بلا، در کربلا دیده...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٤ تیر ۱۳٩٤

 

میلادش اعتکاف است و پروازش احیاء
یعنی
"علی" (ع) همه چیز را برای همه می خواست حتی خدا را

 

"التماس دعا"


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

گمان کنم ستاره ای که محو روی ماه شد
دلش پر از شراره های آه شد
دلش گرفت از نگاه و چشمک ستاره ها
به انعکاس آفتاب صبح از درون چاله ها
گمان کنم ستاره سوخت در مدار دور مانده از مدار ماهواره ها
از اینکه عشق اشتباه آخر است و بعد از آن مدار زندگی تمام میشود به ناله ها
ستاره رفت پا به پای ماه روی سطح برکه ها
صدف صدف، کناره ها...
ستاره رفت تا تباه شد
درست مثل شاپرک که روی شمع
ستاره غرق ماه شد
به چشم بی سلاح من ستاره مثل آسمان سیاه شد
گمان کنم ستاره هم دچار اشتباه شد...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

وقتی بچه بودم کنار مادرم می‌خوابیدم و هرشب یک آرزو می‌کردم.

مثلاً آرزو می‌کردم برایم اسباب بازی بخرد؛

می‌گفت «می‌خرم به شرط اینکه بخوابی.»

یا آرزو می‌کردم برم بزرگترین شهربازیِ دنیا؛

می‌گفت «می‌برمت به شرط اینکه بخوابی.»

یک شب پرسیدم «اگر بزرگ بشوم به آرزوهایم می‌رسم؟»

گفت «می‌رسی به شرط اینکه بخوابی.»

هر شب با خوشحالی می‌خوابیدم.

اِنقدر خوابیدم که بزرگ شدم و آرزوهایم کوچک شدند.

دیشب مادرمو خواب دیدم؛ پرسید

«هنوز هم شب‌ها قبل از خواب به آرزوهایت فکر می‌کنی؟»

گفتم «شب‌ها نمی‌خوابم.» گفت «مگر چه آرزویی داری؟»

گفتم «تو اینجا باشی و هیچ آرزویی نداشته باشم.»

گفت «سعی خودم را می‌کنم به خوابت بیایم به شرط آنکه بخوابی.

````تقدیم به تمامی مادران ````


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

جان من حرف بزن! امر بفرما پدرم..
آنقدر گوش به فرمان تو هستم که نگو...
کوچه پس کوچه ی این شهر پراز تنهاییست آنقدر بی تودراین شهرغریبم که نگو...
پدرای یادتو آرامش من...!
 امشب از کوچه ی دلتنگی من میگذری؟!
جان من زود بیا بغلم کن پدرم...!
آنقدر حسرت آغوش تو دارم که نگو...
گفته بودی: فرزندم!عاشق اشعارتوام ای به قربان تو فرزند..
بیا دلتنگم آنقدر شعر برای تو بخوانم که نگو... پدرم...پدر خوبم به خدا دلتنگم!
رو به رویم بنشینی کافیست همه دنیا به کنار... تو که باشی بابا! دست و دلباز ترین شاعر این منطقه ام آنقدر واژه به پای تو بریزم که نگو...
گرچه از دور ولی،دست تو را میبوسم نه شعار است ،نه حرف! آنقدر خاک کف پای تو هستم که نگو
" روزت مبارک پدرم "


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱ اردیبهشت ۱۳٩٤

 

الو؟! الو پسرم ؟ فکر کنم تلفن مشکل پیدا کرده ... الو؟؟

دستان لرزانش مقاومت می کردند...

اشکهایش هم ....

و هیچگاه نفهمید بوق ممتد،

بدترین نوع خداحافظی نکردن است...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٧ فروردین ۱۳٩٤

 

سرمای نبودنت 

بدتر از سرمای زمستان است ...

به لرزه انداخته 

چهار ستون دلم را ...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱ فروردین ۱۳٩٤

 

یا فاطمة الزهرا
یامقلب القلوب به حق الحسین
یا مدبر اللیل به حق الحسین
یا محولل حول در روضة الحسین
حول حالنابه کربلای حسین
شفاعت کن مارا به حق مادرحسین
سال فاطمی مبارک باد...سالتون فاطمی,انشاالله خدا بهترینها رو براتون رقم بزنه.


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢٦ اسفند ۱۳٩۳

 

مثل آن ماهی که توی تنگ
آب تهران هم برایش مثل مرداب است
روزهای آخر اسفند
گرچه هر جا فکر و ذکر مردمان عید است
عید، نزد آن اسیر حصر در خانه
حکم ِ تمدید است...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۸ اسفند ۱۳٩۳

 

رسیدن آداب دارد. 
وقتی رسیدی باید بمانی، 
باید بسازی 
باید مدام یادت باشد که چه قدر زجر کشیدی تا رسیدی 
که آرزویت بوده برسی … 
وقتی رسیدی باید حواست باشد 
تمام نشوی..!


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱ اسفند ۱۳٩۳

 

ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺧﯿﻠﯽ ﺑﻪ ﻫﻢ ﻣﯿﺎﻥ
ﻣﺜﻞ ﺯﺭﺷﮏ ﻭ ﭘﻠﻮ
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﺳﺖ ﻭ ﺧﯿﺎﺭ
ﻣﺜﻞ ﭘﻨﯿﺮ ﻭ ﮔﺮﺩﻭ؛
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﻦ
ﻣﺜﻞ ﻗﺮﻣﻪ ﺳﺒﺰﯼ ﻭ ﻣﺎﺳﺖ
ﻣﺜﻞ ﻣﺎﻫﯽ ﻭ ﮔﻮﺟﻪ ﻓﺮﻧﮕﯽ
ﻣﺜﻞ ﻣﺮﺑﺎ ﻭ ﭘﻨﯿﺮ
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﻌﻀﯽ ﭼﯿﺰﺍ ﺑﺎ ﻫﻢ ﺑﻮﺩﻧﺸﻮﻥ ﺣﺎﻝ ﺁﺩﻡ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻣﯿﺰﻧﻪ
ﻣﺜﻞ ﻧﻮﻥ ﺧﺎﻣﻪ ﺍﯾﯽ ﻭ ﺗﺮﺷﯽ
ﻣﺜﻞ ﻟﻮﺍﺷﮏ ﻭ ﮐﺎﭘﻮﭼﯿﻨﻮ
ﻣﺜﻞ ﺷﯿﺮ ﻭ ﻧﻮﺷﺎﺑﻪ،
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺁﺩﻣﺎ ﻫﻢ ﺩﺭ ﮐﻨﺎﺭ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭﻩ
ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺧﯿﻠﯽ ﺧﻮﺑﯿﻢ
ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﯾﻪ ﺟﻮﺭﯼ ﻫﺴﺘﯿﻢ
ﺍﻣﺎ ...
ﺑﺎ ﺑﻌﻀﯿﺎ ﺍﺻﻼ ﺟﻮﺭ ﺩﺭ ﻧﻤﯿﺎﯾﻢ
ﭘﺲ ﺗﻮﯼ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﺁﺩم های ﺍﻃﺮﺍﻓﻤﻮﻥ و دوستانمون ﺩﻗﺖ ﮐﻨﯿﻢ
ﺗﺎ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺩﻣﻮﻥ ﻭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﻮﻥ ﺭﻭ ﺑﻬﻢ ﻧﺰﻧﯿﻢ


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٠ بهمن ۱۳٩۳

 

زندگی بار گرانی ست که بر پشت پریشانی توست !
کار آسانی نیست
نان درآوردن و غم خوردن و عاشق بودن . . .


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢ بهمن ۱۳٩۳

 

 

گاهی ارزش داره از همه چیزت بگذری....

تا لبخند به روی لبای کسی هدیه کنی..."

گاهی از خودت بگذر.... فقط گاهی ....."


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٩ دی ۱۳٩۳

 

زیر بـاران بنشینیم که بـاران خوب است

گم شدن با تـــو در انبــوه خیـابـان خــوب است.

با تو بی تابی و بی خوابی و دل مشغولی

با تو حال خوش و احوال پریشـــان خــوب است

رو به رویم بنشین و غـــزلـی تازه بخوان

اندکی بـوســه پس از شـعـرِ فـراوان خوب است!

مــویِ خود وا کن و بگذار به رویت برسم

گاه گاهی گذر از کـــفـر به ایـمـــان خــوب است!

شـبِ خوبی است بگو حال زیـارت داری؟

مستی جاده ی شیراز به خراسـان خـــوب است!

نم نم نیمه شـب و نغمه ی عبدالباسط

زندگی با تــو... کنار تــو... به قــرآن خــوب است!


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٥ دی ۱۳٩۳

 

لعنت به اون مامور شهرداری که فکر کرد ؛
اگر ترازوی تو رو بشکنه ؛
تمام مشکلات مملکت حل میشه...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۳٠ آذر ۱۳٩۳

 

حال و هوای پنجره فولاد دارم//...از کودکی این صحنه را در یاد دارم//...

شیرینی یاده تو در زیر زبان است//...از بس برای تو دل فرهاد دارم//...

از صحن های مختلف قابش نمودم//......تصویر گنبد را به هر ابعاد دارم//...

با هشت من دل بسته ام بر نمره ی بیست//...گرچه ارادت بر همه اعداد دارم//...

باشد که من یک گوشه ی صحنت نشینم//...خیلی به دل بغض دم فریاد دارم//...

کاری بکن که گوش بر امر تو باشم//...وقتی به رگ خویش استبداد دارم//...

اصلا شعورم را بدون واو خواهی//...بامن بگو آقا که استعداد دارم//...

چیزی نمانده تا نماز مغرب آقا//...خیلی هوای "صحن گوهرشاد" دارم//...

اول عنایات شما دوم عزیزم//...عشق تورا صد شکر مادر زاد دارم...//

 

**ایام شهادت حضرت سلطان سریر ارتضا،علی بن موسی الرضاعلیه السلام تسلیت**


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱۸ آذر ۱۳٩۳

 

♡❤
هر از گاهی
خودت را هَرَس کن ...
شاخه های اضافیت را بزن،
پای تمام شاخه بریده هایت بایست،
تمام سختی هایت ...
دردهایت ...
خاطرات بَدت را ...
باغبانی کن

سَبُک کن فکرت را
از هرچه آزارت می دهد

ﺍﻣﺮﻭﺯ ....
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺍﺳﺖ،
ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺟﺎﻭﺩﺍﻧﻪ ﺍﺳﺖ .
ﻭ ﺍﻣﺮﻭﺯ ....
اگر به وظیفه ات عمل کنی،
چه ظاهرا موفق شده باشی یا شکست خورده باشی،
ﺯﯾﺒﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ ......


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢٩ آبان ۱۳٩۳

 

خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که نان رو از سفره ی تو دزدیدند و

حساب بانکیشون رو توی کشورهای دیگه پر کردن!

خجالت رو باید کسانی‌ بکشن که هر لحظه فریاد عدالت عدالت سر می دن

و غیر از ریا چیزی توی زندگی ندارن!

خجالت رو اونی بکشه که چندتا پست داره و از همش حقوق می گیره نوبت تو میشه میگه برو اینقدر مادی نباش بسیجی!

خجالت رو اونهایی بکشند که نا حق یک شبه کارشناس و یا مدیر می شند و اونی که تحصیلش رو داره ولی پارتی نداره این میشه سفره اش اینها مدیون سفره ی بی نان تو هستن!

خجالت رو اونی باید بکشه که توی ماشین شاسی بلندش نشسته و داره برای ظهور امامش دعا میکنه ولی اون بچه ای رو که به زورخودشو به شیشه پنجره رسونده و ازش خواهش میکنه که دعای فرج ازش بخره نمیبینه

خجالت رو اونی باید بکشه که  .......

خجالت نکش مرد ! سرتو بالا بگیر .


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢۳ آبان ۱۳٩۳

 

** آدم بساز

فرقی نمی کند

برفی باشد

یا چوبی

یا گلی

همینکه ادم باشد کافیست...**


نویسنده: محبوب
تاریخ: ۱٦ آبان ۱۳٩۳

 

شاید 
کسی 
جایی
دعا می کند 
برف نبارد
بخاطر پاهای کوچکش ...




نویسنده: محبوب
تاریخ: ٤ آبان ۱۳٩۳

 

أَلسَّلامُ عَلَی الدِّمآءِ السّآئِلاتِ
سلام بر آن خون های جاری...
می گویند خون که از تن برود جان را با خویش می برد...
اما خونی که به آسمان ها رسید و رنگ خورشید را سرخ گون کرد
قرن هاست؛ جانها را احیا می کند...
و آن را که، خون تو جان آفرین شد، از مرگ چه باک، که زنده است به عشق تــــو...
بوی سیب سرخ حوا، بهشت را از آدم ربود و به خاکش کشید...
اما، بوی سیب عشق تو...
افلاک را در دلــــــــِ اهل زمین رویاند...


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢٧ مهر ۱۳٩۳

تمام غصه ها از همان جایی آغاز می شوند که،
ترازو بر می داری می افتی به جان دوست داشتنت .
انـدازه مـی گـیـری !
حسـاب و کـتـاب مـی کـنـی !
مقـایـسـه مـی کـنـی !
و خدا نـکـنـد حسـاب و کـتـابـت بـرسـد بـه آنـجـا کـه زیـادتر دوستش داشته ای ،
کـه زیـادتـر گذشـتـه ای ،
که زیـادتـر بـخـشـیـده ای ،
به قـدر یـک ذره ،
یک ثانیه حتی !
درست از همانجاست که توقع آغاز می شود
و توقع آغاز همه ی رنج هایی است که ما می بریم…!


نویسنده: محبوب
تاریخ: ٢٠ مهر ۱۳٩۳

 

قلبم به پای نام علے جاڹ گرفته استـــــ
این نفس سرڪشم سر و سامان گرفته اســـتـــــ...

اِعجــــــــــاز دسٺ های علی چیز دیگرے استـــــ...
اینجا مسیح نوبت درماڹ گرفته استـــــ..

 

عید الله مبارک باد


دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

MeLoDiC


kaj tasavir کد کج شدن عکسها در وبلاگ