❤.❀❀فصل شیدائی❀❀.❤

آسمان هم که باشی...بغلت خواهم کرد.... پر از عاشقانه ای تو... دیگر از خدا چه بخواهم؟؟؟

درباره من
محبوب
«کســی کـــه هـیـچـکـس نیـسـت!!!» اعوذ بالله من نفسی پناه برخدا از شر نفس خودم بزرگتر از آنم که تحقیر شوم ، کوچکتر از آنم که توصیف شوم. به قول شهید آوینی: " تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که "حدیث نفس" باشد ننویسم و دیگر از "خودم" سخنی به میان نیاورم... سعی کردم که "خودم" را از میان بردارم تا هرچه هست "خدا" باشد. کمتر از ذره ام و دست به دامان توام دوباره مینویسم..... از تو.... میدانم که میخوانی و میمانی .... دنبال تو به هر جا خواهم آمد و تو را همه جا جست و جو می کنم ... تو را پیدا می کنم و به خودم وصله می زنم تو را.... فراموش نمی شوی.....
نویسندگان

شب کریسمس بود و هوا سرد و برفی. پسرک، در حالی‌ که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشۀ سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد. در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.

خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد..

 

- آهای، آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت. چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد، پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

- شما خدا هستید؟

- نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!

- آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!



تاريخ : ۱۸ مهر ۱۳٩٢ | ۳:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : محبوب | نظرات ()
دوستان
ابزارک های وبلاگ
قالب وبلاگ

RSS

MeLoDiC


kaj tasavir کد کج شدن عکسها در وبلاگ