تیرگی هست و چراغی مرده، می کنم تنها از جاده عبور...

     

 

شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل دریا ریزم ؟
غم من لیک غمی غمناک است
سهراب سپهری

/ 3 نظر / 7 بازدید
khodai

سلام... بسیار عالی و زیبا[گل][گل] برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه قدرت و جرات لازم است وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند. دکتر علی شریعتی [گل]

احسان

بی خبر آمد تابه دل من قصه ها ساز کند پنهانی . دیگران را هم غم هست به دل غم من لیک غمی غمناک است... فوق العاده زیباست روح پدر و سهراب شاد و قرین رحمت سلام آرزو میکنم اوقات بخیر باشه و قلبتون آروم [گل][گل][گل]

محمد حامد

چون عاشقی آمد، سزاوار نباشد این گفتار که : خدا در قلب من است ، شایسته تر آن که گفته آید : من در قلب خداوندم.