من کمی بیشتر از عشق تو را می فهمم...

     

 

نشسته ام به تماشا... به لطف خاطره ها
پر است کوله ی سنگین درد دل هایم
- درست مثل گذشته، زمان بچگی ام
که با تو خاطره می شد تمام دنیایم،
قدم که می زدم، این برگ های خشک تو بود
که شعر می شد و می ریخت زیر پاهایم-
هنوز هم که هنوز است، هر کجا باشی،
به شوق دیدن تو پا برهنه می آیم

/ 2 نظر / 6 بازدید
مطهره

سید علی کشید عَلَم عشق را به دوش مردی که از قبیله خورشید پا گرفت کشتی به گل نماند و گذشت از غروب ها سکان به دست خویش که این ناخدا گرفت حبل المتین درد شد آن مرد مشرقی وقتی که زخم ، حجم زمین را فرا گرفت[گل][گل]

میلاد

[گل] و عشق ارمغان دلدادگیست و این سرنوشت سادگیست….